بعد از یک سال سرگردونی دوباره حس می کنم دوباره حالم خوبه. چه خوبه جه خوبه!

میتونم دوباره موسیقی گوش کنم. دوباره میتونم بخندم از ته دل! نه عصبی! میتونم تنها

تنهای باشم. این حالم رو میشناسم توی این حال هر کاری برام ممکنه! هر کاری که

اراده کنم برام سه سوته از تصمیم تا اجراش!

حالا یک کاغذ برداشتم و هی مینویسم و هی خودم رو تصحیح میکنم. هی خودم رو خط

میزنم و هی میگم لعنت به من چرا؟!؟ خوب سخت بود اما عوضش درس خوبی یاد

گرفتم. درس زیبایی یاد گرفتم چیزهایی که امکان نداشت توی حالت معمولی راحت

یاد بگیرم.

حالا چی حالا میخوام چی کار کنم این خودش دیگه یک داستان دیگه است. وقتی حالم

خوبه زیاد هم مهم نیست. من کلا از اون دسته ادمهایی هستم که خیلی توی زندگی

برنامه ریزی نمیکنم و همیشه توی لحظه تصمیم میگیرم. اینم خودش یک مدل زندگیه!

لالوله

 

!! نوشته شده توسط | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | ۱۳٩٠/۱/۳ نظرات ()

 

دیشب رفتم دیدین Black swan فیلم زیبایی بود. ظریف و با کلی استعاره زیبا. تمام مدت

با فیلمی لحظه ای ازش دور نمیشی! فیلم اجازه نمیده لحظه ای ذهنت منحرف شه و تو با

اشتیاق تمام فیلم رو دنبال میکنی. فیلم برداریش حرف نداره. یک سبک خاص و چدیده!

ذوربین تمام مدت با لنز تمام wide دنبال بازیگر هاست و باهاشون میدوه باهاشون راه میره

و خلاصه دوربین خیلی حرکت داره! اول فیلم حس میکنی که وای داره حال بده میشه چون

دوربین بالا و ÷ایین میره اما بعد به اش عادت میکنی و ازش لذت میبری.

خلاصه فیلم رو ببینید و باهاش حال کنین!

لالوله

 

!! نوشته شده توسط | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸٩/٩/٢۱ نظرات ()

wish me luck

همین الان فهمیدم امتحانم فردا شنبه است نه یکشنبه! ایول به من! من وقتی قراره

درس بخونم دلم میخواد هر کار دیگه ای بکنم غیر از درس خوندن! حتی کارهای که

هیچوقت دیگه دلم نمیخواسته انجام بدم مثلا اینکه خونه ام رو مرتب کنم! و یا کتابهای

که متنفرم رو بخونم و یا فیلم های  رو که متنفرم رو ببینم.

اه بدم می آید از امتحان!

 

 

!! نوشته شده توسط | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | ۱۳۸٩/٩/٢٠ نظرات ()

 

نمیدونم میدونین کارم رو عوض کردم ! آره الان حدود دوماه! ماجراش مفصله براتون میگم

بعدا! از اونجا که منم تنبل و شب امتحانی هستم و یکشنبه امتحان دارم حدود ظهر رفتم

سراغ رییسم و  گفتم سلام! سرش بلند کرد و بعد هم دستهاشو توی هم حلقه کرد و

 همچین لم داد و گفت سلام چطوری

گفتم : خوبم میشه من فردا نیام شرکت!

گفت: خوب مریض شو!

من: واقعا! واقعا!

اون : آره خوب

من: ( از آنجا که من عادت به حمالی کردم به مدت یک و سال ونیم گذشته) خوب باشه یکشنبه میآم و این طبقه رو تموم میکنم!

اون: واسه چی میخوای بیای

من: واسه این که زودتر تموم شه!

اون : خوب حالا زودتر تموم نشه چی میشه!

من: سکوت!

عادت های بدم باید بگذارم کنار! باید دوباره یاد بگیرم از زندگیم لذت ببرم! از ظهر به

اونطرف شاد و سرحال بودم و واسه خودم سوت میزدم! وقتی رفتم دستشویی کلی

سوت زدم بدون اینکه حواسم به این باشه که بابا اینجا خونه بابات نیست ها!

مدت هاست که هیج جا دیگه خونه بابام نیست.

قربون همگی

لالوله

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط | ٥:۳٦ ‎ق.ظ | ۱۳۸٩/٩/۱٩ نظرات ()

 

گمان میکنم دارم بعد  از مدتی سردرگمی باز خودم رو پیدا میکنم. اینکه واقعا چه اتفاقی

 برام افتاده بود داستانی که بعدها اگه عمری باقی بود و جسارتی مفصل میگم.دوباره دارم

 از زندگی ام لذت میبرم دوباره دارم حس میکنم زنده ام و نفس میکشم. دوباره حس میکنم

از حالت obsession خارج میشم. هنوز گاهی جاها لنگ میزنم! و هنوز کاملا کنترل ذهنم

دست خودم نیست اما خیلی بهتر شدم نسبت به چند ماه گذشته!

عوض کردن کارم حتما خیلی کمکم میکنه و اینکه مجبور شدم یک جای دیگه تمرکز کنم

شاید خیلی هم بد نباشه.

ارادتمند همیشگی

لاله

!! نوشته شده توسط | ٧:۱٩ ‎ق.ظ | ۱۳۸٩/۸/۳ نظرات ()

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

                                                   بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

!! نوشته شده توسط | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | ۱۳۸٩/۱/٢٧ نظرات ()

 

!! نوشته شده توسط | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ نظرات ()

 

سلام

اول اینکه تصمیم گرفتم هرروز صبح کله سحر یک سلام به خودم اینجا بکنم تا یادم بمونه

اینجا تنها چیزی که مطلقا به من تعلق داره! آدم سنش که زیاد میشه دلش تعلقات

میخواد اونوقته که میبینه واقعا چیزی نداره! چه سخته با این کنار آمدن! خداروشکر من

خیلی براش تلاش هم نکردم و گرنه الان خیلی سرخورده میشدم.

بگذریم باز میخوام از نو شروع کنم باز میخوام بیفتم یک مدت روی دنده خودخواهی و هر

کاری که فقط دلم میخواد رو انجام بدم. چه کیفی داره باز دنیای بدون تعلقات!

چاکریم

!! نوشته شده توسط | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/٧/۳٠ نظرات ()

 

به شهادت اعتقادی نداشتم! اما الان به همه کسانی که برای آزادی وطنشون تلاش

میکنن و کشته میشن شهید میگم..........

یاد همشون سبز

!! نوشته شده توسط | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/٤/٦ نظرات ()

 

از میلان کوندرا کتاب عشق های خنده دار رو شروع کردم laughable loves ! نویسنده

است هان! چنان شخصیت های داستانش روپوست میکنه و همچین درسته میگذاره

وسط میز که لذت میبری! گاهی پیش خودت فکر میکنی با چه شقاوتی این کار میکنه!

چطور دلش می آید! چرا این طور بی رحمه! هدفش چیه! بعد یکهو وقتی میرسی به ته

داستان و میبینی که چه بسر کاراکترهاش آورده همچین دلت آرو م میگیره و بعد که خوب

فکر میکنی میبینی که تو شبیه اون یکی هستی یا شبیه این یکی! و میبینی که بهتر از

خود آدمها آدمها رو میشناسه!

خسته ام و ذهنم درگیره! چیزهایی که هیچ وقت آزارم نمیداد الان آزارم میده! دنبال دلیل

برای هر چیزی میگردم ,وقتی گاهی اوقات دلایلی برای اتفاق های مرموز پیدا نمی کنم!

اونوقته که یاد حرف دوستم در مورد خودم می افتم که میگفت پای استدلالیان چوبین

بود (خدا بیامرز مولانا)

 

 

!! نوشته شده توسط | ٥:٢۳ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۳/٧ نظرات ()